نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

جوجو ما به دنیا اومد

1392/5/2 18:04
نویسنده : مامان و بابا
232 بازدید
اشتراک گذاری

نی نی ما یکشنبه 92/4/16 ساعت 6:05 صبح به دنیا اومد.

چند دقیقه بعد از به دنیا آمدن شما

از آخرین باری که مامانی اومد مطلب گذاشت چند ماهی میگذره اون موقع شما تو دلش بودی. یه چند باری خواستیم بیایم عکس سه بعدی بزاریم و از حالو روزمون بنویسیم از سیسمونی بگیم وقت نشد. ولی الان خلاصه اون چند ماه و برات میگم.


بعد از محرم91 بود متوجه شدیم که ما هم داریم نی نی دار میشیم البته مامانی توچند تا پست برات نوشته بعد از اولین سونوگرافی یه دکتر خوب برای مامانی پیدا کردیم که تحت نظر اون باشه در اون دوران 2بار آزمایش غربالگری و وچند بار سونوگرافی رفتیم روزی که برای تعیین جنسیت رفتیم  من و مامانی و مامان جون دل تو دلمون نبود مامانی رفت که سونو بده من و مامان جون هم وارد اتاق شدیم  بعد از چند دقیقه دکتر گفت نی نی  شما یه دختر خوشگله ما هم از خوشحالی دیگه نمی دونستیم چه کار کنیم مامانجون کلی قربون صدقت رفت به ما تبریک گفت منم رفتم بیرون تا به بقیه خبر بدم. عمه جونی از صبح همش زنگ میزد که چی شود. منم بهش زنگ زدم گفتم نی نی ما همبازی خانم کوچیکه. اونم خیلی خوشحال شد به بقیه هم خبر دادم همه خوشحال شدن.

تو این دوران ما اسباب کشی کردیم رفتیم خونه خودمون. تو فروردین رفتیم شمال که بازم می خواستیم بریم دکتر به مامانی اجازه مسافرت نداد .

ماه هفتم بارداری بود که مامانی با مامام معصوم رفتن سیسمونی خریدن بعد هم یه روز من و مامانی و باباحاجی و مامانجون و مامان معصوم و باباولی و عمه جونی و عمو محمود و محدثه جون همه وسایلت رو تو اتاقت چیدیم.

من و مامانی قرار گذاشتیم روز 91/4/18 جشن سیسمونی بگیریم به همه هم اس ام اس دعوت فرستادیم. اون موقع تازه مامانی رفته بود تو 9ماه که پانزدهم من سر کار بودم.  باباحاجی ساعت 23:50 زنگ زد گفت مامانی دردش گرفته مامانی هم خونه باباولی بود که دایی زنگ زد.

منم سریع راه افتادم،  زنگ زدم به مامانی گفت خوبم،عمو محمود و عمه جونی و مامان جون  هم دارن میان همه ترسیده بودیم چون اول 9ماهگی بود کیسه آب مامانی هم پاره شده بود سریع مامانی رو رسوندیم بیمارستان بعثت اونجا گفتن ما دستگاه نداریم یه موقع بچه نیاز به دستگاه پیدا میکنه.

رفتیم بیمارستان چمران اونجا مشکلی نداشت چون مامانی همونجا پرونده داشت. ساعت 1:00 بامداد رسیدیم. اونجا آزمایش گرفتن یه آمپول به مامانی زدن گفتن ساعت 6:00 مامانو عمل میکنن(سزارین). تا صبح بیدار بودیم ساعت 6:20 منو صدا کردن زدن بابای نی نی بیاد بچشو ببینه بعد من و دایی و مامان معصوم برای اولین بار دیدیمت من خشکم زده بود نمی دونستم چکار کنم فقط خدارو شکر کردم. مامانی  و ساعت 7:30 آوردن تو بخش. ساعت 14:00 همون روز هم همه اومدن ملاقاتی فرداشم با عمومحمود اومدیم خونه. همه منتظره ما بودن وقتی رسیدم یه جشن کوچولو گرفتیم. فرداش هم همه زحمت کشیدن کلی کادو جم کردی جالب اینجاست خودت هم تو جشن سیسمونی بودی.

اسم شما هم بعد از کلی جست و جو (نیکا) انتخاب کردیم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

عمه معصومه
24 شهریور 92 0:41
واااااااای که چه شبی بود عمه جونی هممون از استرس تا خود صبح خوابمون نبرد ولی خدارو هزاران مرتبه شکر که به سلامتی کامل صبح بدنیا امدی عزیزم
قربون اسم قشنگت برم

ممنون عمه جونی